تبليغاتX
نــــــــــــاقــــلااااااااااااا - عنوان!
¤ و من باز به اصفهان رفتم!!!

¤ بذارین بگم چی شد که اینجوری شد!

¤ چهارشنبه شب بود و قرار بود ساعت ۴صبح روز ۵شنبه بابایی به سمت اصفهان حرکت کنه! داشتیم شام می خوردیم که مامانم گفت یا داییم می ره با بابایی یا خود مامانم و سید محمدرضا! خلاصه اونا داشتن می گفتن و حرف می زدن و منم داشتم توی ذهنم نقشه پلیدم رو حلاجی می کردم! خلاصه یهو برگشتم گفتم منم می تونم برمااااااا! تا ۲۷ ام امتحان ندارم! (درس خونم که خودشون می دونن نیستم! )خلاصه اگه بخواین منم می تونم برم! که مامانم گفت: لازم نکرده! تو می مونی خونه پیش آبجیات!!! خلاصه اساسی ضایه شدم! در همین اثنا بود که دوباره حرف شد و اینا که گفتم: من هنوزم می تونم برماااا! سر حرفم هستم هنوز! مامانمم برگشت گفت: تو نمی خوای بشینی درس بخونی یعنی؟! منم که رگ خواب مامانم رو می دونم برگشتم گفتم: نه! من واسه این می گم که شما نخوای بری! با محمدرضا اذیت می شی تو راه! همه ش چن روزه برگشتیمااااااااا! اذیت می شین خب...! دیگه حرفی نزدن و منم مایوس و ناامید به کارای خودم مشغول بودم! آخر شب یه پیراهن و شلوار برای باباییم اتو کردم! (نجمه در نقش دختر خوبه!) خلاصــــــــــــه موقه خواب بود که مامانم اومد تو اتاقم و گفت: پس صبح صدات کنم دیگه؟! می ری دیگه؟! گفتم: مگه خودت نمی ری؟! دایی چی؟ اونم نمی ره؟! گفت: نه اون که می گه نمی رم منم که بهتره نرم! حوصله شو ندارم! اگه تو می ری صدات کنم! من: نمی دونم! خودت بری بهتره هااااااااا! حالا هی از اون اصرار از من انکار! خلاصه یه کم مظلوم بازی درآوردم و اینا! صبح ساعت ۴صبح تا مامانم گفت نجمه بلند شو! عین برق گرفته ها پا شدم نشستم تو جام! آخه ترسیدم بگه نمی خواد بری! خودم می رم اصن!!! خلاصه گفتم: نمی ری خودت؟! دست بردار نیستم که! تا گفت نه از ترس اینکه پشیمون نشه سریع دوییدم کارامو کردم و حاضر شدم! همون موقه هم داداشی از خواب پا شده بود و منتظر فرصت! دنبال بابام راه افتاده بود می گفت منم ببر! بابامم می گفت من دارم می رم سرکار! بمون پیش مامان شب برمی گردم! بچه تو اون تاریکی صبح متعجب شده بود! فکر کنم پیش خودش می کرد منم دارم می رم دانشگاه!!! خلاصه این شد که به همراه بابایی زدیم به جاده!!!

¤ چقدر طولانی شد!!!

¤ این سری رفتیم نجف آباد اصفهان! یه سر علویجه! خود اصفهانم رفتیم! از هزار جا هم رد شدیم مثه تیران و جاجا و حسین آباد و دهق و...!!! نمی شناسین فکر کنم وگرنه دونه دونه شو می گفتم! اینا رو هم واسه اینکه یادم بمونه گفتم!

¤ ناهار رفتیم اسنک خوردیم!!!

¤ یه اتفاقی افتاد که باعث شد من به این نتیجه برسم که دیگه تنبلی بسه! برو گواهینامه تو بگیر!!!

¤ لهجه نجف آبادیا چقدر باحاله!

داشتیم از گوشه خیابون آروم آروم می رفتیم با ماشین یهو یه وانتیه که یه پیرمرد و پیرزن سوارش بودن اومده می گه: آخه چرا هنچین می کونی؟! یا اَ اینور برو یا اَ اونور برو! بابامم برگشته می گه: حاجی هوا گرمه، برو خودتم ناراحت نکن...!

¤ نصف شب تک زنگ زدن چه حالی می ده! می تونی اونایی که بیدارن رو شناسایی کنی!!!

¤ یه چیزی می خواستم بگم اما هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی! باز یادم رفت!!! مخ کلاً تعطیله!

¤ دوس داشتم برم ندا رو ببینم اما حیف بابایی کار داشت!

¤ احمد! انقدر به یادت بودم! وقتی تو ماشین تنهایی نشسته بودم که بابام کاراشو بکنه و برگرده انقدر یادت افتادم! کلی دلم برات تنگ شده پسر قشنگم!

¤ اون دفه گفتم ورقه های کتابمو باد برد! نگفتم که نگرفتمشون!!! انقدر جیغ زدم تا همه شو برام گرفتن!!!

¤ به نظرتون من عوض شدم؟! آخه چرا می گین عوض شدم؟!

¤ محیا جونم تو دقیقاً این شکلی ای=> (:

¤ به این وبلاگ سر بزنید! حلبی آباد ! من که خوشم میاد از نوع نوشتن جناب متکلم الدوله!!!

¤ امروز تولد خاله مینا س! خاله جون تولدت مبارککککککککککککککک!

¤ کمک می خوام! از شما نه! از خدا!!!

¤ آخه یه تصمیم گیری چقدر می تونه سخت باشه؟!

¤ اعصاب معصاب ... ماشین حساب!

¤ قدیمی بود!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:6 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |