¤ ۵شنبه شب از مسافرت برگشتیم! اونم فقط به خاطر امتحان من!!! یه جورایی گند زدم! برنامه نویسی! پروژه مونم تا بیستم باید تحویل بدیم اما به هر دری می زنم نتیجه ای نمی گیرم! موضوعش اینه: حل معادله درجه سوم به روش نصف کردن!!! بدبختی اینه که ما تو ریاضیشم مشکل داریم! منظور از ما، من و سارا هستش! کسی از شماها می تونه کمکمون کنه؟! /-: راستی برنامه نویسی تو پاسکالاااااا!!! P:
¤ مسافرت خوبی بود! خوش گذشت! بیشتر رفتیم گشتیم! جاهایی که خیلی خوش گذشت: پل کاهکش و پل زمان خان توی شهر کرد بود! (;;
¤ اونجا که بودیم رفتیم توی باغ عمه ی شوهر عمه م آلبالو چیدیم! یالمه هم خوردیم!D: بعد من کتاب برنامه نویسیمم توی ماشین بود! نفیسه شیشه عقب ماشین رو کشید پایین، ورقه های کتابمو باد برد!!! آخه کتابم ورق ورق شده!!!D:
¤ هفته پیش، یک شنبه یه هدیه تولد گرفتم! با اینکه از تولدم گذشته بود اما خب گرفتم دیگه! یکی از دوستای توی نتم بهم داد! یه اکانت مادام العمر!!! روز تولدم که آن نشدم! کلاً طرف خودشم یادش رفته بود به خاطر مریضی مادرش! راستش واسمم مهم نبود! جوریم بود (و هست) که من خیلی بهش رو نمی دادم! بنده خدا اصن می ترسه بهم پی ام بده! خلاصه هفته پیش گیرم انداخت! هر کاری کردم نشد در برم! حالا موندم توش!!!S-:
¤ کی قیمت یه اکانت اینجوری رو داره؟! P:
¤ در ضمن برای اینکه نپرسید می گم! فکر کنم تابلوئه که یه همچین خُلی، فقط می تونه پسر باشه!!!D:
¤ خیلی بده که یه به اصطلاح آدم حرفش یه چیز باشه، دلش یه چیز بگه اما رفتارش یه چیز دیگه! احساس می کنم اینجوری شدم!!!
¤ خیلی بده که یه آدم دیگه حرفش و رفتارش یه چیز باشه اما تحت تاثیر یه حرف چرت تو حرفش عوض بشه!!! مثه ...! اینو با یکی دیگه ام! از همین خواننده های وبلاگ!!!
¤ توی دو راهی بدی گیر کردم! عجیب هیجوری راه نمی ده بهم! دلم می خواد با یکی به جز خونواده م مشورت کنم اما هیشکی نیس! توی دوستای بیرون از نتم دوس ندارم با کسی حرف بزنم! توی دوستای نتیمم هر کدومتون یه جورین! یه چیزی هس که نمی ذاره حرفمو بزنم...!S-:
¤ لینک کسایی که جا مونده بودن رو گذاشتم!D:
¤ به نمکدون: من توی پست قبلم با مرگ هیچ کس شوخی نکردم! من هر چیزی گفتم در مورد اس ام اسی بود که نوشته بودمش! هنوزم می گم! مسیج خیلی مسخره ای بود! تصور کن ۱۴خرداد یه نفر مرده! ۱۵خردادم که قیام پونزده خرداده و تعطیلش کردن! ۱۸خرداد هم شهادته! ۱۷ خردادم جمعه س! آموزش و پرورش و هزار جای کوفتی دیگه ام میان واسه اینکه ضایه نشن ۱۶ خرداد که پنج شنبه باشه رو تعطیل می کنن که چی؟! چون می دونن خیلیا می رن مسافرت و نیستن! ملتم که از خدا خواسته که دو روز گیر بیارن و فقط از شهری که توش هستن خارج بشن! برن فقط، حالا هر جا که شد! از بس واسه همه چی تحت فشارن! از بس یه دیقه نمی تونن نفس با خیال راحت بکشن! نمی دونم...! خیلی حرف واسه گفتن دارم اما اینجا جاش نیست و منم بلد نیستم که بگم! اما خیلی مسخره س که این همه دلیل رو ول می کنن و میان همه چی رو به فوت یه نفر نسبت می دن! کاری ندارم اون یه نفر کی بود و چی کار کرد! چون هر کاری کرد فقط واسه خودش کرد! حال و روز ما بهتر که نشد هیچ صد پله بدترم شد! فقط از این حرصم گرفت که سریع یه چیزی جور می کنی تا مثلاً بگی که آره! تو منظور منو بد برداشت کردی! به من اصن ربطی نداره که یه دنیا با یه نفر بدن و اون یه نفر واسه یکی دیگه یه دنیاس! انقدر از این متنای ادبی به خورد آدم نده!!!
¤ من با کسی نه دعوا دارم نه مشکل! فقط نظرمو گفتم!!! بقیه بد برداشت نکنن!!! (;;
¤ در مورد شماره م که اون دفه گفتم! دیگه فکرشو نکنید! واسم مهم نیس که کی داده ولی بدونه با این کارش اعتمادمو نسبت به همه تون از بین برد...! |:
¤ تپل: الرحمنت یعنی چی؟! من معنیشو نمی دونم!D: در ضمن چرا فکر کردی منظورم از یه خبرایی خواستگار ایناس؟! من اصلاً همچین منظوری نداشتم منحرف!!! باید بگم که در حال حاضر خواستگار غلط می کنه پاشو بذاره تو خونه ما! در آینده هم احتمالاً همینه نظرم مگر اینکه...!!! "-:
¤ حالا کو تا من بزرگ شم! فعلاً همگی به این معتقدن که من باید درسمو بخونم، یه کم از دیوونگی در بیام و عاقل بشم، سعی کنم بزرگ بشم تا بعد شاید برسن به مسائل دیگه!!!D:
¤ شدم ۵۲کیلو! ۳کیلو وزن کم کردم! خودم نمی خواستم لاغر شم اما همه فکر می کنن من عمداً کاری کردم که لاغر شدم اینقدر!!!S-:
¤ نفیسه می گه شکمت چسبیده به کمرت! آخه همچین چیزی می شه؟! اینجوری که می گه این حس بهم دست می ده که بری بری گرفتم!!!D:
¤ هااااااااااااااان! اینو یادم رفت بگم! دیروز که امتحان تموم شد یه سر رفتیم دانشگاه! جایی که امتحانای رشته ما و چن تا رشته دیگه برگذار می شه خارج از دانشگاهه! بعد اون مسافت حوزه هه تا دانشگاه رو پیاده رفتیم! سر راهمون یه چن تا تاب و سرسره بود! من بودم و سارا و نیلوفر و مینا! جاتون خالی از نیلوفر اوکی گرفتم و ما رفتیم تاب سواری!D: هر کی بالاتر بره! فکر کنننننن!((= تازه فکر کن اگه از اون طرفم دو تا از این پسرای کلاسمون میومدن و ما رو می دیدن!((: می شدیم سوژه کلاس!!! ولی حال داد!D:
¤ چن وخ پیشا بچه های کلاسمون رفته بودن جاده چالوس! نامردا به ما نگفته بودن! یعنی مریم به طاهره گفته بود که به من و سارا هم بگه اما از اونجایی که خودش نمی خواسته بره و کار داشته نه زینب رو گذاشته بود بره نه به ما گفته بود! بچه به جای ما تصمیم گرفته بود!!!D: ولی خوشالم که نرفتم! چون من آدم اینجور گردشا نیستم! نمی دونم چرا! می دونید از اون روز که اینا رفتن گردش اومدن یه جورایی خیلی احساس صمیمیت می کنن با هم! البته یه سریاشون از اولم یه کمی اینجوری بودن اما بعضیا تازه اینجوری شدن! می دونین یه سری چیزا بینشوننیس دیگه! از بین رفته! من اینجوری دوس ندارم! ??-:
¤ اصن بیخیال دنیا! خودمو عشقه با عشقمو!!! *: x:X:x:


