¤ چن وخ پیشا از دانشگاه که برمی گشتم خونه وقتی تو اتوبوس نشسته بودم چن تا صندلی جلوتر و در سمت مخالفم یه پیرمردی نشسته بود که خیلی کوچولو موچولو و ضعیف اینا بود! بعد یه حالت خاصی هم داشتش! نمی دونم چرا ازش خوشم اومد! بعد هی زیر لب با خودش یه چیزی می گفتش! یه خورده که دقیق شدم دیدم داره صلوات می فرسته! فکر کنید از اول تا آخر که سوار اتوبوس بود داشت صلوات می فرستاد!!!
¤ یک عدد مزاحم ۰۹۳۶ای ضایه دارم! نمی دونمم کیه! تو می دونی؟!
¤ نمکدون! احمد گفت کلمه دستمال برای خانوما کاربرد نداره! گفت از تو بپرسم چرا! حالا چرااااااااااااا؟!
¤ برو حالشو ببر! عجب آهنگ مسخره ایه! حال می ده آدم باهاش بره رو اعصاب بقیه برای پیاده روی!!!
¤ اینترنت و ام ام اس خطای همراه اول (۰۹۱) تا عید میاد! تلویزیونشونم اومده! خوشال باشید!!!
¤ پی نوشت احمد!!!
احمد می ره سربازی ... دور کلاش قرمزی!!!
¤ دیگه کسی پی نوشت لازم نداره؟! تعارف نکنینااااااا! مفتیه!!!
¤ به یک عدد معلم خصوصی احتیاج مندیم! در رابطه با این الگوریتمینا و فلوچارتا!!!
¤ کی پایه س؟!
¤ خب به من چه...!
¤ اینو نمی خوام بگم!!!
¤ بعد از حدوداً ده سال یه دستی به این سیستمم کشیدم! با آب و ریکا و اینا شستمش! هر کی می بینه می گه چه عجب دلت اومد به جز استفاده کردن روش یه دستمالم بکشی! بنده خداها نمی دونستن من دستمال می کشیدم اما در حد گردگیری! خلاصه همه از این تحول خیلی خوشحالن!!!
¤ تپل جونمممممممممممممم تولدت مبارکککککککککککککککک! خانووووووووم! آخی الان چن سالت شد؟! 14سال؟! شرمنده نتونستم توی وب تولد بیام برات بنویسم! به خدا اینترنتم دیوونه م کرده! همه شم به خاطر خطاس! معلوم نیست دارن چه غلطی می کنن! ولی بازم تولدت مبااااااااااااااااااااااارک!
¤ بالایی سیزدهمی بود! بزن قدش!!!
¤ این دفه دلم نمی خواست از دانشگاه بنویسم! مگه زوره؟!
¤ هه! سنتوری رو دیدم! نصف شب با خاله م بودیم و داییم! (کوچیکا!!!) فیلم قشنگی بود! اما توش فحش زیاد می دادن!!! راستی شرک3 رو هم چن وخ پیشا دیدم!
¤ جالب اینه که از اون روز که سی دی این فیلمه اومده بیرون همه حتی اونایی که از محسن چاوشی خوششون نمی اومد یه سره دارن آهنگایی که توی فیلم بود رو گوش می دن! اوناییم که ندارن در به در آهنگان! من که نمی دونستم چه آهنگایی توی فیلم هست اما آهنگاشو داشتم! این چن وخ هر کی می بیندم قسم و التماسه که به سوی من روانه می کنه که براش بفرستم اما من نمی فرستم! خیلی حال می ده! بنده های خدا قیافه هاشون دیدنیه! مثلاً می گم این آهنگشو می خوای؟! بعد می گه آره! بعد من می گم پس هیچی! نمی دمش!!! مخصوصاً این آهنگ گوشی رو بردار... خیلی طرفدار پیدا کرده!
¤ الان داشتم به این فکر می کردم که بابایی خیلی نقشش کم رنگ شده! باید پررنگش کنم دوباره! گناهه! یه وخ حسودی می کنه! البته باباییم اصن حسود نیستا اما خب از وقتی مامانم موقه به دنیا اومدن من مرد خیلی حساس شده!!!
¤ بابایی = میثم! تاکید کردم که یه وخ اشتباه نگیرید!!!
¤ بی تربیت!
¤ موهامو رفتم کوتاه کردم! چن وخ بود اصن وجدان درد گرفته بودم موهام بلند شده بود! می خواید ببینید چه شکلی شدم؟! فقط شرمنده یه کم کیفیت عکسم بده!!! البته اگه بتونم آپلودش کنم می ذارمش! با این نت داغون چشمم آب نمی خوره! نه اصن! حوصله شو ندارم!
¤ دو هفته پیش پسرداییم آبله مرغون گرفت! بعدم اومدن اینجا چن روز! حالا الانم داداشم و آبجیم (فاطمه سادات) و دخترخاله م گرفتن! خودمم احساس می کنم باز گرفتم! آخه یه بار قبلنا گرفتم! اما الان هم تنم دون دون ریخته بیرون یه کم هم خارش دارم!!! بدبختیه دیگه! همه یه بار می گیرن من دوبار دوبار!
¤ تولد پسر گلم احمد و عروس خوشگلم ناهید رو تبریک می گممممممممم! ایشالا تولد نوه هام! تولدتون خیلی مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
¤ فکر کن ببرنت خرید فقط چون سلیقه ت خوبه! خب منم می خوااااااااااااااام!
¤ چهارشنبه سوری نزدیکه! خوش بگذره! اما مراقبم باشین!!!
¤ خب می ترسم برای عیدم نتونم بیام آپ کنم! خودتونو مسخره کنین بی تربیتا! عیدتونم مبارک! عیدی منم یادتون نره!!!
¤ عید دیدنی می خوام بیام خونه تون! خودتو برای پذیرایی آماده کن!!!
¤ بی شکلک بی شکلک!!! هه هه!
¤ سلام که نکردم اما خدافظ!
¤ بی تربیتم خودتی!!!
¤ اینم بازیی که ناژین جونممممممممم دعوتم کرده! باید سه بند بدون سانسور بنویسم!
1. خیلی خوشالم که دیگه چیزی تو دلم نمونده که مجبور باشم اونو با خودم ببرم سال 87! خیلی دوست دارم بی تربیت!!!
2. به این می گن رفتن روی اعصاب خداییش! 80درصد و خورده ای دانلود کنی با این نت داغون اما یهو دیسکانکت بشی! به بابامم می گم مشکل از خطه! تو که بلدی بیا درستش کن دیگه می گه خودش درست می شه! داییم دعا کنید بیاد به اون بگم یه نگاه به این سیم کشیای تلفن بکنه! هر جوری که می تونم خودمو سرگرم می کنم اما خب دوست دارم نتم بیام دیگه! چت رو که کلاً بی خیال شدم اما وبگردی رو دوس دارم! اه! چه زندگی مسخره ای! همه بی تربیت شدن!
3. کاشکی زودی عید بیاد! کاشکی عید خوش بگذره! پارسال که اصن خوب نبود! کاشکی این همه منو با خودشون می برن اینور و اونور برای خرید عید یه چیزیم واسه خودم بخرن! همه ش می گن سلیقه ت خوبه پاشو بریم! وقتی می گی نه ناراحت می شن وقتی می گی آره خودت ناراحتی! تقصیر خودمم هست! مشکل پسندم! از هر چیزی خوشم نمیاد! چی کار کنم خب...! کاشکی یکی یه کم به من توجه کنه! دارم کمبود محبت می گیرمااااااااااااا!
دعوتیای من: حورا! نسیم! ناهید! بقیه هم هر کی دوس داشت بشرکتینگه!!! استقبال می کنیم!
توجه توجه
این پست قرار بود دیروز ثبت شه اما از اونجایی که نشد کانکت بشم امروز ثبت می شه! فقط دقت کنید هر جا که نوشتم دیروز یعنی دیروزِ دیروز! بقیه هم به همین ترتیب! حس عوض کردنش نبود!!! ![]()
¤ با عرض پوزش اینجا خطای تلفن مشکل داره! واسه همین دیر به دیر میام! سرعتم افتضاحه وقتی کانکت می شم! کامنت نمی تونم بذارم! اعصابم خورده! دیوونه شدم! خلاصه شرمنده!!!![]()
¤ مثلاً امروز برای اینکه بتونم یک ساعت کانکت باشم از ساعت 3 تا 6 در تلاش بودم! روزای دیگه رو هم خودتون تصور کنید!![]()
¤ حورا جونم تولد گذشته ت مبارررررررررررررررک! شرمنده که نبودم! برات توضیح دادم که! بازم مبارکـــــــــــــــه!![]()
¤ دیروز تولد آیلا بود! کلی مبارککککککککککه! بهت تبریکیدم که! فکر کن سیزدهم به دنیا اومده!![]()
¤
آقا ریرا ازت یه سوال دارم! در مورد یکی از کامنتاته که قبلاً واسم گذاشتی! مخمو ترکونده ناجور! یادم بنداز ازت بپرسم!!!¤
من یه بار لینکمو کامل می فرستم تا کسایی که می خوان بیان سر اول دوم شدن دعوا کنن راحت باشن! یه بارم لینکو به صورت همون ناقلا.بلاگفا می فرستم تا کسایی که بعداً می خوان بیان برای آخر شدن گریه کنن ... باشن! (کلمه شو پیدا نکردم! خودتون یه چیزی بذارین و بخونینش!!!¤
نمکدون راست می گه! کلمه دستمالم خیلی کاربرد داره! مخصوصاً! توی مدرسه! یادمه اسمایی که بچه ها برام گذاشته بودن اینا بود: دستمال! آویزون! چایی شیرین! نوشابه! لُنگ! و کلی اسم دیگه که اگه بخوام بنویسم یکی دو خط می شه!¤
داش محمود دقت کن می خوام طرز خوردن چیپس با ماست رو توی اتوبوس بهت بگم! اول یه بسته چیپس می گیری! یه ماستم می گیری! بعد می ری سوار یه اتوبوس می شی! بعد در چیپسو باز می کنی! می تونی هم برای باز کردنش بترکونیش!(این نوعش خیلی باحالتره! تازه هیجانم داره!¤
یکی به من توضیح بده! این جوجو وبلاگش بازه یا بسته س بالاخره!؟ بابا من دیوونه شدم! یه بار اون موقه ها که تلفنم قطع بود با خط مادربزرگمینا آن شدم بعد دیدم یه پست خدافظی زده و کل آرشیوشم پاک کرده! بعد از چن وخ که تلفنم وصل شد و اومدم دیدم وبلاگش عین قبله! داره می نویسه! آرشیوشم هس! دوباره چن وخ بعد وبلاگشو باز کردم دیدم کلاً می گه حذف شده! باز همین چن روز پیشا که وبشو باز کردم دیدم کلی پست نوشته! بعد دقیقاً هر دفه جوری بود که نشد کامنت بذارم! یا کامنتینگ نداشت یا کامنتینگ باز نشد! من قاطی کردم! می ترسم برم سمت وبلاگش! یکی به من بگه بالاخره هس یا نیس؟!¤
تو این یکی دو هفته اصن اتفاق خوبی نیفتاد که بگم! همه ش حالگیری بود! البته بدون اتفاق خوبم نبودا اما خب مثه همیشه نبود!¤
یکیش اینکه دو روز مریض بودم! یعنی دقیقاً رو به قبله خوابیده بودم! نمی دونم این چن وخ چرا انقدر مریض می شم!!!¤
از دست یه نفرم که نمی دونم کیه خیلی ناراحتم! یکی که گزارش دادنش خیلی خوبه! یکی که دوس داره همه چیو خراب کنه! یکی که خیلی دلم می خواد بدونم کیه تا خفه ش کنم!¤
نمی دونم چرا دلم گرفته! کی می دونه من چمه؟!¤
من به کمک و راهنمایی هیشکی احتیاج ندارم! خدا رو شکر تو این یه مورد هستن کسایی که بتونن کمکم کنن! خارج از نت! تو رو خدا اینو بفهمین!!!¤ 28
صفر شله زرد داریم! پای دیگ براتون دعا می کنم!¤
چرا؟! نه آخه چرا؟!¤
برای پنج شنبه کلی فلوچارت باید بکشم! کلی هم الگوریتم باید بنویسم! بلد نیستم اما! کمــــــککککککککککک!¤
این چن روز خونه تکونی کردیم! کلی باحال بود! کل دیوارای اتاقا رو من شستم! دستام الان یه کم درد می کنه! یه جورایی پترس بازی بود دیگه! نمی شد کاریش کرد!!!¤
این سیستم من هووی همه س تو خونه مون! خوبه دیگه جدیداً نمی شینم پاش!¤
دیگه حوصله ندارم بقیه شو بنویسم! زیاده خیلی! شمام برید دیگه! خدافظ!اکتیو شدم! گفتم تا داغم این بازیه رو هم انجام بدم! آخه نتم مشکل پیدا کرده! داره دیوونه م می کنه!!! از اونجایی که من طرفدار هر نوع بازی ای هستم! مخصوصاً بازی کودکان!!!
تو خونه با داداشمینا! تو دانشگاه با دوستان! تو نتم باز با دوستان اما دیگه اون دوستان اول نه! با یه دوستان دیگه!!! قبول زحمت کردم و این بازی رو هم انجام می دم!
اول از همه مراتب تقدیر و تشکر خودم رو از نسیم اعلام می دارم! درست گفتم؟!
خب حالا بازی بازیییییی بازییییییییی!![]()
خودتو معرفی کن: گوشه وبلاگم هست! اما خب حالا چون اصرار می کنید یه بار دیگه ام می گم اما از الان بگم من امضا نمی دماااااااا! ![]()
سرکار خانم مهندس نجمه سادات ... (فامیلیو شرمنده!) متولد ۱۹/اردی بهشت/۱۳۶۸ هجری شمسی، ۸/می/۱۹۸۹ میلادی، ۳/شوال/۱۴۱۱هجری قمری! به شدت خوش تیپم! نافرم خوشگلم! داغون خوش خنده م! بیش از حد روی اعصاب بقیه می دوئم! عصبی نمی شم اما اگه بشم بد قاطی می کنم، رگ سیدیم می زنه بالا!!! کمی یا شاید خیلی سنگدل! (دلسوز نیستم!) کمی هم ترسو!
فصل مورد علاقه: بهار!
رنگ مورد علاقه: نارنجی!
غذای مورد علاقه: سنتی: عدس پلو اونم از نوع خشک و خالی! فرنگی: لازانیا! که به شدت منو مورد محبت قرار می دن و سالی یه بار روز تولدم برام درست می کنن!![]()
موسیقی مورد علاقه: هر چی شادتر بهتر! البته چرت و پرت نه هاااااااا! بعضی وقتام که ضربه روحی خوردم غم انگیزناک!![]()
بدترین ضد حالی که خوردم: کل سال ۸۵ از اول تا آخرش ضد حال بود! بدترینش: رفتن عزیز...!
ناشیانه ترین کاری که کردم: خیلی زیاده! کدومو بگم؟!
بهترین خاطره م: اینم زیاده! همینجوری یکیشو می گم: تولدم که توی مدرسه مون جشن گرفتم! سال سوم دبیرستان!
کسی که بخوام ملاقات کنم: شاید تو!
کسی که نمی خوام ملاقات کنم: بازم شاید تو!
البته منظور از این "تو" ها فقط شخص شخیص توئه! یعنی توئی که الان داری این پست رو می خونی!
برای کی دعا می کنم: همه! هر کی که احتیاج داره گرچه من هیچ وقت دعام قبول نمی شه!
موقعیت من در ده سال آینده: شغلی: یه قسمت خیلی مهم یه شرکت خیلی مهم تر زیر دستمه! زندگی: احتمالاً بغل دست مامان و بابام نشستم!![]()
دعوتیای من: ناژین عخشم و محیای گلم و تپل جونم و باران جیگلم! بقیه هم هر کی دوس داشت بشرکته!![]()
از اونجایی که برنده شدم باید شعر برنده ها رو هم بخونم دیگه! این دفه شعر فیتیله رو می خونم!
جانمی جان هورا هی دِ دِی دِ دِی دِ دِی دِی ... هزار هزار آفرین دام دا ری دام دی دام دیم
برنده ای برندههههههههههههه ... لبات داره می خنده
جایزه رو تو بردیییییییییییییییی ... چلو کبابو تو خوردی جوجه کبابو تو خوردی فسنجونو تو خوردی زرشک پلو تو خوردی تو خوردی آی تو خوردی...!![]()
![]()
¤ امروز این استاد فیزیک نمی دونم تشنه ش بود چی بود هی می گفت حالا یه لیوان آب بخوریم بریم سوال بعدی رو حل کنیم! من که منظورشو نگرفتم کلاً اما سری دوم که گفتش برگشتم گفتم استاد ما روزه ایم! کلاس منفجر شد! بنده خدا نمی دونست چی جوابمو بده! بعد از کلی فشار آوردن به انتهای مخش برگشته می گه خب شما بعد از افطار بخوری هم قبوله! ما که نفهمیدیم چیه ولی هر چی بود خدا قبول کنه! روزه رو می گم!!!
¤ هان! هی گیر داده بود می گفت کی میاد این یکی سوالو حل کنه؟! بعد دقیقاً فقط سه نفر می تونستن برن جواب بدن! دو تا بغلیای من با جلوییم! آخه چسبیده بودیم به تخته به علت زود رسیدن!!! بعد منم گفتم استاد شما از همه به تخته نزدیکتری!!! این دفه شاکی شد! و بازم همه خندیدن!
¤ یه سوال داشت می گفت بچه ها بنویسن جوابشو دربیارن! بعد مربوط به این حرکتا و اینا بود! اولِ سوال گفت: قطاری به طول فلان در ایستگاه متوقف است! هر کی یه چیزی پروند و اظهار فضل کرد! قشنگترین تیکه مال فرهنگ بود! برگشته می گه: چن تا مسافر داره؟!
¤ یه سوال گفت بعد از همون لحظه اول یه پسره هی می گفت ۱۲! ۱۲! بعد نگو این جوابو می گفت هی! بنده خدا تو چارچوب در صندلی گذاشت نشست! یعنی به زحمت و تلاش من دو تا دخترا اومدن جلوی من نشستن تا اون بنده خدا به چارچوب برسه وگرنه باید تا آخر وای میستاد و تماشا می کرد! خلاصه! بعد همون موقه ام یه پسره از راه رسید و جلوی در وایساد! دیر رسیده بود! بعد این استاده برگشته می گه: چی گفتی؟! حالا به کی می گفت؟! به پسره که تازه رسیده! بعدم که فهمید سه کرده نمی دونست چه جوری سوتی ای که داده رو جمعش کنه!!!
¤ دقت کردین وقتی به این معلما و استادای دانشگاه می گی "استاد" یه جذبه کاذب می گیردشون؟! من که از این کلمه خیلی استفاده می کنم! تاثیر مثبت داره! البته واسه احترامم هستااااا!
¤ امروز بچه ها به زوووووووور منو با خودشون بردن تا از سمت آزادی برم خونه! دو بسته چیپس با یه ماست گرفتیم که تو اتوبوس تناول کنیم!!! زینب چلمنگ مثلاً می خواست به ما لطف کنه و برامون ماستو بریزه تو درش تا راحت تر بخوریم، داشت دنبال نمی دونم چی تو کیفش می گشت که یهو دیدیم ظرفو کج گرفته و ماستا داره می ریزه روشون!!! هر چی جیغ و دست و اینا می زنیم و صدا می کنیم با سارا، انگار گوشاش کوره!!! ابله! نصف بیشتر ماستا رو ریخت روی خودش و طاهره! بعد حالا انگار کارخونه دستمال کاغذییم ما! فرت و فرت دستمال می گیرن! ولی خداییش ته خنده بود! تازه وقتی می گیم صداتون کردیم می گن جدی می گی؟! حالا دیگه شما خودتون قضاوت کنید دیگه!!!
¤ پنج شنبه اعظم برگشته می گه: خجالت نمی کشی موهاتو مش کردیییییییییی؟! بعد امروزم عاطفه می گفت: وااااااااااای! موهات چه خوشگله! من نفهمیدم بالاخره خجالت بکشم یا خوشال باشم؟! البته موهای من مش خدادادیه!
¤ به احمد و ناهید: من آبجیمو اذیت نمی کنم! خیلیم دوسش دارم! همه رو هم به شوخی بهش گفتم! می دونید مشکل از کجاس؟! اینکه من نمی رسم شکلکای آپمو بذارم بعد اشتباه برداشت می شه!!!
¤ به حورا و تپل: من هر دفه که آپ می کنم خبر می دم! دو بار هر دفه آفلاین می ذارم! اینکه نمی رسه به شما یا هر چیز دیگه ای مقصر من نیستم!
¤ بازم به تپل: اول از همه بگو ببینم تو این همه سوالو از کجا استخراج کردی؟! دوم اینکه چرا دعوام می کنی؟! جواب سوالات: منظورت از هدف چیه؟! در چه موردی هدف دارم یا نه؟! اگه از عدد ۱۳ خبری نیست دلیلش شاید مسخره باشه! اما خواستم یه کم تنوع بدم! کلاسامون کوچیک نیست! یه سری هستن که کلاساشونو می پیچونن و میان سر کلاسای ما می شینن! نمی دونمم چه حکمتی داره!!! سیما هم از اونجا فهمیده باحالم که دو بار فاطمه رو بردم و آوردم! برای شکلک گذاشتن هم داوطلب زیاده! اما اینکه کجا چی بذارن رو نمی دونن که! فکر کنم تموم شد! ولی دعوام کردیا! باشه!!!![]()
¤ به نسیم: جواب آفی که می گی گذاشته بودی: بهت می گم دوست دارم بی تربیت دیوونه!
در مورد اینم که زود رنجم نمی دونم چی بگم!
¤ به شیخ اقل: من هایدا رو به هایلار و بقیه مشابهاتش ترجیح می دم! در ضمن: معرفت چیز گرانیست... به هر کس ندهندش! شعرو درست نوشتم؟!
¤ بازم به دایی احمد: آدرس و شماره موبایل و خونه رو همه رو گم کردم! یه بار دیگه باید بهم آدرس بدی پسرم!!! در ضمن یه هایدا تو حکیم نظامی هست! آدرس دقیقشو نمی دونم! اما اگه می خوای واست می گیرم که ببینی تو اصفهانم از این قرتی بازیا هست!!!![]()
¤ به میثم: بـــــــــــــابـــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!![]()
¤ اینجا نت قر و قاتیه! کابل برگردونیناس مثه اینکه من نمی دونستم! مشکل کانکت شدن دارم شدیییییییییییییید! اگه نبودم از الان بگم که بدونید! الانم معجزه شد که من کانکت شدم!!!![]()
¤ بازم زیاد شدش اما تموم شد دیگه! فعلاً!
شنبه ۲۷/۱۰: ساعت ۷صبح- بابایی: شماها (من و آبجیم) مثه اینکه خیال رفتن ندارید نه؟! من: چرا بابایی میریم! حالا وقت هست بابا!!! ده دقیقه بعد: پاشید بریم ببینم! اگه شماها دیرتون نیس من کار دارم! من: چشم! ساعت ۸:۵ جلوی در کلاس! یه سری بیرون وایسادن! خدا رو شکر استاده هنوز نیومده! پس اینا هم برای همین بیرون وایسادن! یه نگاه تو کلاس میندازم! اااااااااااااااههههههههه! جای سوزن انداختن نیس! خدایا چی کار کنم؟! طبق معمول نیشام بازه! دوستام نشستن! به زور یه صندلی می برم و یه جا وا می کنم و می چپم تو کلاس! استادمون زنه! فیزیک!!! یهو اومد تو کلاس! اما هیشکی متوجهش نشد! هه! خیلی باحاله! کلاس شروع شده و داره درسای تکراری دبیرستان رو که باید دوباره بخونیم رو می گه! فرهنگ تیکه میندازه هی! ایوووووووول! بالاخره استاد حالشو گرفت!!! اصولاً پسرا پر رو متولد می شن
!!!رفتم کارتمو برای این ترم مهر زدم!!! خودم نه هاااااااا! من کارتو دادم به اون مسئوله بعد اون مهریش کرد!!!
یک شنبه ۲۸/۱۰: ساعت ۹به زور از خواب پا شدم! نمی دونم چرا انقدر خوابم میاد و کسلم! تا بیام کارامو بکنم و آماده شم برم دانشگاه نزدیکای ۱۰می شه! از خونه می زنم بیرون! ساعت ۱۱:۳۰ کلاس ریاضی شروع می شه! ۱۱:۲۰ رسیدم دانشگاه! قدم زنون می رم سمت کلاس! می بینم چن تا از پسرای کلاسمون بیرونن! می گم هنوز کلاس ساعت قبل تموم نشده؟! می گن: کلاس ما ۱۱:۱۵ شروع شده! الانم جا نیست بریم بشینیم! من: ها؟! من که می رم تو! بهم می خندن!!! در می زنم همون موقه ام یکی دو تا دیگه میان! می رم تو! به دختره که باهام اومد تو یواش می گم: بالاخره یا می شه بشینم یا می شه بشینم! هه! استادم شنید! اون ته یه جا بود! بغل دست کیانا اینا دو تا صندلی خالی بود! اونور صندلیام فرهنگ و حسین نشستن!!! بازم یه سری اومدن و هی صندلی آوردن و نشستن اما اون احمقا هنوز بیرون وایسادن و نمیان تو!!! کلی می خندیم با بچه ها! آخه هیچی نمی بینیم و عین غاز هی کله می کشیم ببینیم چی می نویسه رو اون خراب شده! شقایق به طرز فجیعی داره با موبایلش حرف می زنه! کلاس ساکته و صدای پچ پچش آروم میاد! من خنده م گرفته! کیانا می گه بچه ها می گن استاد معتاده!!! این دیگه ته خنده س! نتونستم خودمو کنترل کنم و به صورت نافرمی شروع کردم خندیدن البته با صدای آروم! البته بهش میاد! یه حالتاییشو داره!!! کلاسو ساعت ۱۲:۱۵ تعطیل کرده می گه حالا چون جلسه اوله الان برید! از هفته دیگه ۱۲:۳۰ تعطیلتون می کنم!در صورتی که کلاس تا ساعت ۱باید باشه! استاد حسابی شرمنده مون کردش اونم با این کمبود وقت!!!
دو شنبه ۲۹/۱۰: کلاس آشنایی با قانون اساسی (حقوق سیاسی و نهادهای نمی دونم چی چی جمهوری اسلامی ایران!) خیلی ساعتش ساعت بدیه اما از استادش خیـــــــلی خوشم اومد! یه حرفی زد که واسم جالب بود! گفت: هیچ کس حق نداره از کس دیگه ای کینه به دل بگیره!!! کلاً حرفاش باحال بود! شمام به این جمله هه فکر کنید!
سه شنبه ۳۰/۱۰: اصول و مبانی مدیریت! عین خیلی ببخشید اسکلا پا شدم رفتم دانشگاه بعد دیدم کلاس ندارم! نگو مال ما یه اسلامی هم تهش داره! فرزانه هم اومده بود! چن تا از پسرا هم اونور نشسته بودن اما نفهمیدم اونا برای چی اومده بودن!
می خوام کانکت شم از خونه اما نمی شه! ارور ۶۷۸! تلفن نویز داره! آخه از بغل پریز برق سیم تلفن کامپیوترو گرفتم! مجبور بودم خب...! خودش برطرف می شه!
چهار شنبه ۱/۱۱: کلاس ندارم! کانکتم نمی تونم بشم! هنوز ریموت می کنه! وضعیت جسمانیم افتضاحه! خودم احساس می کنم ضعیف شدم! همه که می گن خیلی لاغر شدی! نمی دونم...! به هر حال حالم اصن خوب نیست! دعا کنید نمیرم!
فاطمه سادات: نجمه فردا تو منو می بری کلاس بعدم بیاری؟! من: که چی بشه؟! دو بار بردم آوردمت خوشت اومده؟! فاطمه سادات: نه! آخه سیما (همکلاسیش!) گفت بگو نجمه بیاد دنبالت! آخه خیلی باحاله! من:
دوباره من:لازم نکرده! با همون مامان برو!
پنج شنبه ۲/۱۱: هوا خیلی سرده! می پرم سریع سوار اتوبوس می شم! یه خانومی جلوی من نشسته! یهو برگشت گفت: یه بلیط به من می دی؟! اما من فقط یه بلیط دارم! بهش گفتم: من فقط یه بلیط دارم! اما باز می گه: یه بلیط به من بده! می گم: آخه ندارم که بدم! می خوای تو مال منو بده منم بلیط نمی دم! می گه: آره! یه خورده نگاش می کنم می بینم هی تند تند داره می گه یه بلیط به من بده! یه خانوم دیگه با یه پسره که تو قسمت مردا وایساده دارن نگام می کنن! بلیطو دادم بهش بعد با حالتی متعجبانه دارم به اونا نگاه می کنم! منم که روم نمی شه بلیط ندم! پا می شم و می رم دو تا بلیط می خرم و میام می شینم سر جام! راننده میاد و من نشانه شخصیتمو می دم اما اون زنه بلیطو نداد! چشام داره از کاسه در میاد!!! دو تا ایستگاه بالاتر از یکی دیگه ام می خواس بگیره اما زنه گفت ندارم و رفت یه جا نشست! به نظر شما بلیط به چه دردش می تونه بخوره؟!
مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی! ساعت ۹:۴۵ کلاس شروع می شه! همه نشستن منتظر تا استاد نزول اجلال کنه! ناژین اس ام اس می ده! نمیاد! استادو می گم! پا می شیم می ریم با بچه ها! ساعت ۱۰:۳۰! استاد بالاخره تشریف مبارکشو آورد! یکی از بچه ها اومده می گه: استاد الان اومد! اگه می خواید بیاید!!!رفتیم تو کلاس! استاد خنده ش گرفته بود! یهو بیست سی نفر رفتن تو کلاس! تازه هر چی دلم خواست بهش گفتم! بچه هام فقط خندیدن! مخصوصاً مریم و سارا! البته استاد صدامو واضح نداشت! یه جا برگشت گفت: از جلسه دیگه سر ساعت بیاید تا به مشکل برنخورید! منم گفتم استاد مثه شما؟! با یه حالتی گفت جانم؟! خلاصه خیلی استاد ملیحیه! کل تلاششو کرد که به ما بفهمونه چیزی از منگلا کم نداریم تو اطلاعات عمومی! البته اطلاعات مربوط به برنامه های یه قرن پیش که الان هیشکی دیگه ازشون استفاده نمی کنه! خیلـــــــــــــــی دلم می خواست حالشو بگیرم! اما یه نفری یا نهایت دو نفری (من و مهدی) کاری از دستمون بر نمیومد! هم تابلو می شدیم هم یه چیزی می گفت که نهایتاً بچه ها می خندیدن بهمون و فکر می کردن حق با اونه!!!
ساعت بعد کلاس کامپیوتر (سخت افزار) با همین آقا مهدی! خیلی بچه باحالیه! من که تقریباً از سخت افزار هیچی حالیم نیس، واسه همین می رم سر کلاسش می شینم! اینم بگم که کلاسش در راه خداس! بدون اینکه هزینه ای از بچه ها بگیره اطلاعاتشو در اختیار بقیه قرار می ده! خدا خیرش بده! آخر کلاسم ساندیس و های بای بچه ها رو مهمون کرد! بنده خدا! می شه گفت خیرات بود! مادرش نزدیک امتحانا فوت کرد! سرطان داشت...! فکر کنم قبلاً دانشجوی سخت افزار بوده!!!
آیفون: زیـــــــــــــــــــــــــــنگ! من: بله؟! صدا: فاطمه سادات هست؟! من: نه! صدا: هنوز از مدرسه نیومده؟! من: کلاس داره! صدا: پس وقتی اومد بگید به موحد یه زنگ بزنه! یه صدای دیگه: با عبداللهی! من: هان؟! صدا: موحد و عبداللهی! من: چی کارش دارید؟! بگید من بهش می گم! صدا: بگید زنگ بزنه! یه کار مهم داریم باهاش! من: خب بگید دیگه! من بهش می گم! صداها با خنده: آخه حرف خصوصیه! نمی شه! من: حرف خصوصی؟! صدا: آره! من:
صداها: خدافظ! من: خدافظ!
من نمی فهمم سه تا بچه کلاس پنجم با هم چه حرف خصوصی ای دارن که بزنن؟!
حالم بده!
جمعه ۳/۱۰: تــــــــــــــــــــــــعــــــــــــــــطـــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــل! هوراااااااااااااااااااااا! فـــیـــتـــیـــلـــه!
نتم راه افتاد دوباره! بابایی دستش درد نکنه! مشکل سخت افزاری بود!
¤ اگه یه روز من نتونم بشنوم و تو راحت بتونی هر حرفی که تو دلته بزنی چی می گی بهم؟! لطفاً همگی جواب بدید! ممنونم!
¤ هایدا می خوام!!! کی می بَردم؟!
¤ یه چیز جالب! ناهید و احمد هر وخ میان اینجا یاد غم و غصه هاشون می افتن! چرا واقعاً؟! فکر کنم اگه برم از این خانوم جلسه ایا و روضه خونا بشم کارم بگیره! ملت های های گریه می کنن!!!
¤ آقا ریرا بابت شعرا و اینایی که می ذاری خیلی مقسی!
¤ محمود چرا خالی می بندی؟! تو کی تو اون وبلاگ هــــــــــــــــــــی کامنت گذاشتی؟! داداشم داداشای قدیم!
¤ یه چی می خواستم بگم یادم رفت!
¤ نـــــــــــــــــــــاژیـــــــــــــــــــــــــن!![]()
¤ گلی (گلتا) منو دوست نداره!!!
¤ بعد از کلی وقت یه چت تووووووووووووووپ با حورا! چسبید!
¤ الان که دارم آپ می کنم هیشکی نیس! حورا که رفت! فقط ناهید هست! جالبه ها! همه بچه خوبی شدن!!!
¤ یکی بیاد شکلکای آپمو بذاره! من نمی رسم! کی داوطلبه؟!
¤ ساعت کلاسام احتمالاً تغییر می کنه! توی حذف و اضافه چن تا درس دیگه ام می خوام بگیرم! می خوام بترکونم! خودمو!!!
¤ شرمنده طولانی شد!


