تبليغاتX
نــــــــــــاقــــلااااااااااااا
¤ الان خوبم! خیلی بهترم! حداقلش اینه که دیگه قاطی نکردم! خدا شفام بده! برای شادی خودم اجماعاً صلوات! مع فاتحه و دعا و اینا!!!
¤ یه حرف خیلی جدی! با همه تونم! هر کی از پستای من ناراحت می شه می تونه نظر نده! این وبلاگ مال منه! هر چی هم که دلم بخواد توش می نویسم! هر حرفی هم دارید توی وبلاگ بهم بزنید! از این به بعد کسی توی چت بهم پی ام بده و در مورد نوشته هام بخواد باهام صحبت کنه مطمئن باشه ایگنورش می کنم! همین!!!
¤ یک تصمیماتی گرفتم! بســــــــــــــــــی خطرناک! خدا رو چه دیدین! از کجا معلوم نخوام ترورتون کنم؟!!!
¤ تصمیماتم رو آخر پست می گم!!! هم می تونی ادامه رو بخونی و بری جلو و هم می تونی برای اینکه حس فضولیت اٍرضا (درسته؟!) شه همین الان بری ته پست!!!
¤ دیروز روز زن بود! رفتیم ورزشگاه امام سجاد و به عبارتی ورزشگاه بهاران! جشن و اینا بود دیگه! جشنشون که به درد نمی خورد اما یه قسمتش خیلی توووووووووپ بود! آقای پناهیان رو آورده بودن واسه سخنرانی! حیف دوربینمون صدا رو ضبط نمی کنه! حیف! گوشیا هم که اصن صحبتشونو نکن! ولی صداشونو ضبط کردم! بد نشده! فقط حیف حواسم نبود یه یکی دو دیقه اولشو ضبط نکردم! می ذارم هر کی خواست دانلود کنه! لینک دانلود
¤ یه کلیپ هم دارم از مادر شکوه! اسمش تا همین الان یادم بودا ولی تا اومدم بنویسم یادم رفت! حافظه نیس که!!! ترکیده! اونو می دم به نمکدون بذاره تو اون وبلاگ کیلیپ میلیپش چون حس آپلودش نیس! یه کلیپ دیگه هم هس! خیلی باحاله! جون می ده واسه سر کار گذاشتن ملت!!! نمکدون هر وخ تو چت دیدیم بگو بهت بدمش! خودم یادم می ره احتمالاً!!!
¤ برای اینکه بعضیا ضایه شن همینجا می گم که دیگه با ناقلا حال نمی کنم! می خوام بشم همون پیشی کوچولو! ناقلا اصلاً با روحیات من سازگار نیس!!! از ناژین و محیا و نمکدون که نذاشتن یادم بره من یه زمانی پیشی بودم ممنونم! چون شاید در غیر این صورت واسه همیشه پیشی رو فراموش می کردم!
¤ یعنی از این به بعد پستام اونجاس نه اینجا!!! اوکی شدین یا باز بگم؟!
¤ وقتی می گم میفتم یعنی می افتم! بی برو برگرد! دستمالم کاربرد نداره! آخه وقتی از 20 تا تست 7 / 8 تا بزنی تو تشریحیام یه سوالو نصفه حل کنی استاده چه جوری می خواد بهت نمره بده؟! این بدترین حالتش بودا!!!
¤ آرشیوم رو کی برام منتقل می کنه؟! خودم بلد نیستم! فکر کن! خیر سرم دانشجوی آی تی ام!!!
¤ دیگه فعلاً چیزی یادم نمیاد که بگم!
¤ می بینم که یه سریا نافرم خورد تو حالشون!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:27 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |


¤ امتحانام تموم شد!

¤ عمومی هام پاس می شه اما...! یه اختصاصی داشتم با دو تا پایه! هر سه رو میفتم!!!

¤ مشروط...!!!

¤ فکرشو بکن! خیلی مسخره س!!!

¤ بی جنبه ترین آدم روی زمین منم! من!!!

¤ حوصله هیشکی رو ندارم!

¤ دلم واسه تون تنگ ... نشده بود!!!

¤ تصمیمو گرفتم! فکر می کنم درست ترینه! مرسی خدایی!

¤ یه سال گذشت...!

¤ تابستون امسال یعنی بدبختی من! کلی کلاس و کوفت و زهرمار باید برم!!!

¤ تا حالا شده احساس کنین یکی رو خیلی دوسش دارین اما طرفتون یه حرکتی بکنه و بعد شما ببینین اصلاً هیچ سِنخیتی با هم ندارین؟!

¤ شده نسبت یه یه آدم یه همچین حسی پیدا کنین اما نتونین بذارینش کنار و بازم باهاش بمونید؟! 

¤ شده فکر کنین خیلی بهش نزدیکین اما نتونین حسش کنین؟!

¤ شده شده شده...؟!

¤ دارم چرت می گم باز! مگه نه؟!

¤ حالم خوب نیس! نه به خاطر امتحانام که گند زدم همه رو! دلایل زیادی داره که نمی خوام بگم! پس نپرسین!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:6 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |


¤ و من باز به اصفهان رفتم!!!

¤ بذارین بگم چی شد که اینجوری شد!

¤ چهارشنبه شب بود و قرار بود ساعت ۴صبح روز ۵شنبه بابایی به سمت اصفهان حرکت کنه! داشتیم شام می خوردیم که مامانم گفت یا داییم می ره با بابایی یا خود مامانم و سید محمدرضا! خلاصه اونا داشتن می گفتن و حرف می زدن و منم داشتم توی ذهنم نقشه پلیدم رو حلاجی می کردم! خلاصه یهو برگشتم گفتم منم می تونم برمااااااا! تا ۲۷ ام امتحان ندارم! (درس خونم که خودشون می دونن نیستم! )خلاصه اگه بخواین منم می تونم برم! که مامانم گفت: لازم نکرده! تو می مونی خونه پیش آبجیات!!! خلاصه اساسی ضایه شدم! در همین اثنا بود که دوباره حرف شد و اینا که گفتم: من هنوزم می تونم برماااا! سر حرفم هستم هنوز! مامانمم برگشت گفت: تو نمی خوای بشینی درس بخونی یعنی؟! منم که رگ خواب مامانم رو می دونم برگشتم گفتم: نه! من واسه این می گم که شما نخوای بری! با محمدرضا اذیت می شی تو راه! همه ش چن روزه برگشتیمااااااااا! اذیت می شین خب...! دیگه حرفی نزدن و منم مایوس و ناامید به کارای خودم مشغول بودم! آخر شب یه پیراهن و شلوار برای باباییم اتو کردم! (نجمه در نقش دختر خوبه!) خلاصــــــــــــه موقه خواب بود که مامانم اومد تو اتاقم و گفت: پس صبح صدات کنم دیگه؟! می ری دیگه؟! گفتم: مگه خودت نمی ری؟! دایی چی؟ اونم نمی ره؟! گفت: نه اون که می گه نمی رم منم که بهتره نرم! حوصله شو ندارم! اگه تو می ری صدات کنم! من: نمی دونم! خودت بری بهتره هااااااااا! حالا هی از اون اصرار از من انکار! خلاصه یه کم مظلوم بازی درآوردم و اینا! صبح ساعت ۴صبح تا مامانم گفت نجمه بلند شو! عین برق گرفته ها پا شدم نشستم تو جام! آخه ترسیدم بگه نمی خواد بری! خودم می رم اصن!!! خلاصه گفتم: نمی ری خودت؟! دست بردار نیستم که! تا گفت نه از ترس اینکه پشیمون نشه سریع دوییدم کارامو کردم و حاضر شدم! همون موقه هم داداشی از خواب پا شده بود و منتظر فرصت! دنبال بابام راه افتاده بود می گفت منم ببر! بابامم می گفت من دارم می رم سرکار! بمون پیش مامان شب برمی گردم! بچه تو اون تاریکی صبح متعجب شده بود! فکر کنم پیش خودش می کرد منم دارم می رم دانشگاه!!! خلاصه این شد که به همراه بابایی زدیم به جاده!!!

¤ چقدر طولانی شد!!!

¤ این سری رفتیم نجف آباد اصفهان! یه سر علویجه! خود اصفهانم رفتیم! از هزار جا هم رد شدیم مثه تیران و جاجا و حسین آباد و دهق و...!!! نمی شناسین فکر کنم وگرنه دونه دونه شو می گفتم! اینا رو هم واسه اینکه یادم بمونه گفتم!

¤ ناهار رفتیم اسنک خوردیم!!!

¤ یه اتفاقی افتاد که باعث شد من به این نتیجه برسم که دیگه تنبلی بسه! برو گواهینامه تو بگیر!!!

¤ لهجه نجف آبادیا چقدر باحاله!

داشتیم از گوشه خیابون آروم آروم می رفتیم با ماشین یهو یه وانتیه که یه پیرمرد و پیرزن سوارش بودن اومده می گه: آخه چرا هنچین می کونی؟! یا اَ اینور برو یا اَ اونور برو! بابامم برگشته می گه: حاجی هوا گرمه، برو خودتم ناراحت نکن...!

¤ نصف شب تک زنگ زدن چه حالی می ده! می تونی اونایی که بیدارن رو شناسایی کنی!!!

¤ یه چیزی می خواستم بگم اما هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی! باز یادم رفت!!! مخ کلاً تعطیله!

¤ دوس داشتم برم ندا رو ببینم اما حیف بابایی کار داشت!

¤ احمد! انقدر به یادت بودم! وقتی تو ماشین تنهایی نشسته بودم که بابام کاراشو بکنه و برگرده انقدر یادت افتادم! کلی دلم برات تنگ شده پسر قشنگم!

¤ اون دفه گفتم ورقه های کتابمو باد برد! نگفتم که نگرفتمشون!!! انقدر جیغ زدم تا همه شو برام گرفتن!!!

¤ به نظرتون من عوض شدم؟! آخه چرا می گین عوض شدم؟!

¤ محیا جونم تو دقیقاً این شکلی ای=> (:

¤ به این وبلاگ سر بزنید! حلبی آباد ! من که خوشم میاد از نوع نوشتن جناب متکلم الدوله!!!

¤ امروز تولد خاله مینا س! خاله جون تولدت مبارککککککککککککککک!

¤ کمک می خوام! از شما نه! از خدا!!!

¤ آخه یه تصمیم گیری چقدر می تونه سخت باشه؟!

¤ اعصاب معصاب ... ماشین حساب!

¤ قدیمی بود!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:6 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |


¤ گفتم تا ۲۹ تیر نیستم! اما الان پشیمونم! هستم اما نه همیشه...!

¤ ۵شنبه شب از مسافرت برگشتیم! اونم فقط به خاطر امتحان من!!! یه جورایی گند زدم! برنامه نویسی! پروژه مونم تا بیستم باید تحویل بدیم اما به هر دری می زنم نتیجه ای نمی گیرم! موضوعش اینه: حل معادله درجه سوم به روش نصف کردن!!! بدبختی اینه که ما تو ریاضیشم مشکل داریم! منظور از ما، من و سارا هستش! کسی از شماها می تونه کمکمون کنه؟! /-: راستی برنامه نویسی تو پاسکالاااااا!!! P:

¤ مسافرت خوبی بود! خوش گذشت! بیشتر رفتیم گشتیم! جاهایی که خیلی خوش گذشت: پل کاهکش و پل زمان خان توی شهر کرد بود! (;;

¤ اونجا که بودیم رفتیم توی باغ عمه ی شوهر عمه م آلبالو چیدیم! یالمه هم خوردیم!D: بعد من کتاب برنامه نویسیمم توی ماشین بود! نفیسه شیشه عقب ماشین رو کشید پایین، ورقه های کتابمو باد برد!!! آخه کتابم ورق ورق شده!!!D:

¤ هفته پیش، یک شنبه یه هدیه تولد گرفتم! با اینکه از تولدم گذشته بود اما خب گرفتم دیگه! یکی از دوستای توی نتم بهم داد! یه اکانت مادام العمر!!! روز تولدم که آن نشدم! کلاً طرف خودشم یادش رفته بود به خاطر مریضی مادرش! راستش واسمم مهم نبود! جوریم بود (و هست) که من خیلی بهش رو نمی دادم! بنده خدا اصن می ترسه بهم پی ام بده! خلاصه هفته پیش گیرم انداخت! هر کاری کردم نشد در برم! حالا موندم توش!!!S-:

¤ کی قیمت یه اکانت اینجوری رو داره؟! P:

¤ در ضمن برای اینکه نپرسید می گم! فکر کنم تابلوئه که یه همچین خُلی، فقط می تونه پسر باشه!!!D:

¤ خیلی بده که یه به اصطلاح آدم حرفش یه چیز باشه، دلش یه چیز بگه اما رفتارش یه چیز دیگه! احساس می کنم اینجوری شدم!!!

¤ خیلی بده که یه آدم دیگه حرفش و رفتارش یه چیز باشه اما تحت تاثیر یه حرف چرت تو حرفش عوض بشه!!! مثه ...! اینو با یکی دیگه ام! از همین خواننده های وبلاگ!!!

¤ توی دو راهی بدی گیر کردم! عجیب هیجوری راه نمی ده بهم! دلم می خواد با یکی به جز خونواده م مشورت کنم اما هیشکی نیس! توی دوستای بیرون از نتم دوس ندارم با کسی حرف بزنم! توی دوستای نتیمم هر کدومتون یه جورین! یه چیزی هس که نمی ذاره حرفمو بزنم...!S-:

¤ لینک کسایی که جا مونده بودن رو گذاشتم!D:

¤ به نمکدون: من توی پست قبلم با مرگ هیچ کس شوخی نکردم! من هر چیزی گفتم در مورد اس ام اسی بود که نوشته بودمش! هنوزم می گم! مسیج خیلی مسخره ای بود! تصور کن ۱۴خرداد یه نفر مرده! ۱۵خردادم که قیام پونزده خرداده و تعطیلش کردن! ۱۸خرداد هم شهادته! ۱۷ خردادم جمعه س! آموزش و پرورش و هزار جای کوفتی دیگه ام میان واسه اینکه ضایه نشن ۱۶ خرداد که پنج شنبه باشه رو تعطیل می کنن که چی؟! چون می دونن خیلیا می رن مسافرت و نیستن! ملتم که از خدا خواسته که دو روز گیر بیارن و فقط از شهری که توش هستن خارج بشن! برن فقط، حالا هر جا که شد! از بس واسه همه چی تحت فشارن! از بس یه دیقه نمی تونن نفس با خیال راحت بکشن! نمی دونم...! خیلی حرف واسه گفتن دارم اما اینجا جاش نیست و منم بلد نیستم که بگم! اما خیلی مسخره س که این همه دلیل رو ول می کنن و میان همه چی رو به فوت یه نفر نسبت می دن! کاری ندارم اون یه نفر کی بود و چی کار کرد! چون هر کاری کرد فقط واسه خودش کرد! حال و روز ما بهتر که نشد هیچ صد پله بدترم شد! فقط از این حرصم گرفت که سریع یه چیزی جور می کنی تا مثلاً بگی که آره! تو منظور منو بد برداشت کردی! به من اصن ربطی نداره که یه دنیا با یه نفر بدن و اون یه نفر واسه یکی دیگه یه دنیاس! انقدر از این متنای ادبی به خورد آدم نده!!!

¤ من با کسی نه دعوا دارم نه مشکل! فقط نظرمو گفتم!!! بقیه بد برداشت نکنن!!! (;;

¤ در مورد شماره م که اون دفه گفتم! دیگه فکرشو نکنید! واسم مهم نیس که کی داده ولی بدونه با این کارش اعتمادمو نسبت به همه تون از بین برد...! |:

¤ تپل: الرحمنت یعنی چی؟! من معنیشو نمی دونم!D: در ضمن چرا فکر کردی منظورم از یه خبرایی خواستگار ایناس؟! من اصلاً همچین منظوری نداشتم منحرف!!! باید بگم که در حال حاضر خواستگار غلط می کنه پاشو بذاره تو خونه ما! در آینده هم احتمالاً همینه نظرم مگر اینکه...!!! "-:

¤ حالا کو تا من بزرگ شم! فعلاً همگی به این معتقدن که من باید درسمو بخونم، یه کم از دیوونگی در بیام و عاقل بشم، سعی کنم بزرگ بشم تا بعد شاید برسن به مسائل دیگه!!!D:

¤ شدم ۵۲کیلو! ۳کیلو وزن کم کردم! خودم نمی خواستم لاغر شم اما همه فکر می کنن من عمداً کاری کردم که لاغر شدم اینقدر!!!S-:

¤ نفیسه می گه شکمت چسبیده به کمرت! آخه همچین چیزی می شه؟! اینجوری که می گه این حس بهم دست می ده که بری بری گرفتم!!!D:

¤ هااااااااااااااان! اینو یادم رفت بگم! دیروز که امتحان تموم شد یه سر رفتیم دانشگاه! جایی که امتحانای رشته ما و چن تا رشته دیگه برگذار می شه خارج از دانشگاهه! بعد اون مسافت حوزه هه تا دانشگاه رو پیاده رفتیم! سر راهمون یه چن تا تاب و سرسره بود! من بودم و سارا و نیلوفر و مینا! جاتون خالی از نیلوفر اوکی گرفتم و ما رفتیم تاب سواری!D: هر کی بالاتر بره! فکر کنننننن!((= تازه فکر کن اگه از اون طرفم دو تا از این پسرای کلاسمون میومدن و ما رو می دیدن!((: می شدیم سوژه کلاس!!! ولی حال داد!D:

¤ چن وخ پیشا بچه های کلاسمون رفته بودن جاده چالوس! نامردا به ما نگفته بودن! یعنی مریم به طاهره گفته بود که به من و سارا هم بگه اما از اونجایی که خودش نمی خواسته بره و کار داشته نه زینب رو گذاشته بود بره نه به ما گفته بود! بچه به جای ما تصمیم گرفته بود!!!D: ولی خوشالم که نرفتم! چون من آدم اینجور گردشا نیستم! نمی دونم چرا! می دونید از اون روز که اینا رفتن گردش اومدن یه جورایی خیلی احساس صمیمیت می کنن با هم! البته یه سریاشون از اولم یه کمی اینجوری بودن اما بعضیا تازه اینجوری شدن! می دونین یه سری چیزا بینشوننیس دیگه! از بین رفته! من اینجوری دوس ندارم! ??-:

¤ اصن بیخیال دنیا! خودمو عشقه با عشقمو!!! *: x:X:x:

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:51 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |


¤ الان اوج بیکاری منه! مگه نه؟!
¤ چن روز تعطیلی حسابی می خواد خوش بگذره نه؟!
¤ ما فردا داریم می ریم مسافرت!
¤ اگه گفتین کجا؟!
¤ تابلوئه دیگه!!!
¤ اصــــــــــــــــــــــــفـــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااااااااان!
¤ گفتم اصفهان یاد پسرم افتادم! کی ازش خبر داره؟! دلم براش تنگولیده!
¤ مائده جونممممممممممممم دلم برات تنگ شده بوووووووووووود! چرا وبلاگ نمی زنی یه دونه خب؟! تو آی دیت که هیچ وخ نمی بینمت! خب مگه چن تا مادده ماهی داریم ما؟! جون پیشی یکی بساز دیگه! اگه بسازی زنت می شماااااااااااااا!!!
¤ اصن... نکنه وبلاگ داشته باشی و من خبر نداشته باشم؟!
¤ آیلا تایید کرد که من خیلی با کلاسم! آخه مادده جونم واسم کامنت گذاشته! جرات دارین رو حرفش حرف بزنین!
¤ راستیییییییییییییی! آیلا جونمی من تو کلوب هیچ پیامی ازت ندیدم! بعدشم کلوب واسم فیلتر بود! یه یکی دو هفته س از فیلتر دراومده! امروز رفتم تو کلوب اما یادم نمیاد بهم پیام داده باشی! من ندیدم یعنی! شرمنده...!
¤ شعرایی که واسم گذاشته بودی خیلی قشنگ بودن! کیف کردم! اینو با ریرا بودم!!!
¤ یکی شماره مو پیدا کرده! اگه بفهمم چه جوری و از کی گرفته...!

¤ خیلی ناراحتم از دستتون! من اعتماد کردم بهتون...!
¤ دفه پیش می خواستم بگم یادم رفت خب..!
¤ گفتم که! الان ناراحتم!!!
¤ راستی یه اس ام اس اومده برام! بذارین براتون بنویسمش!!!
¤ لکن این طور نباشد که ما ارتحال کنیم شما عشق و حال
پنج روز تعطیل شید برید شمال پای کیف و حال!
امام خمینی.
Happy Erteholly Days
¤ خیلی مسخره بود! واسه همین نوشتمش!!!
¤ خب دیگه...! خیلی ذوق کردید!
¤ من می رم که 29 ام بیام!
¤ راستی گفتم یه خبرایی شده؟!
¤ آره! اون دفه گفتم!
¤ مراقب خودتون باشید! شیطونی نکنید تا برگردم!

¤ راستی اینم با شکلک!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:38 توسط نــــــــــــاقــــلااااااااااااا |